من رفتم اینجا:
http://hooman-tehrani.blogspot.com/
بابت همه چیز منو ببخشید
با همه هستم
بابت همه چیز
همتونو دوست دارم
هذیان . . . فقط همین!
من رفتم اینجا:
http://hooman-tehrani.blogspot.com/
بابت همه چیز منو ببخشید
با همه هستم
بابت همه چیز
همتونو دوست دارم
کلی متن نوشته بودم که به دلایل رعایت جو وبلاگستان همه را پاک کردم. همین...
این شمارشگاه قرار بود تا بیست و پنچ روز دیگر ادامه بیابد. اما نگذاشتند:
۲۴
۲۳
۲۲
۲۱
۲۰
۱۹
۱۸
۱۷
۱۶
۱۵
۱۴
۱۳
۱۲
۱۱
۱۰
۹
۸
۷
۶
۵
۴
۳
۲
۱
بدرود
...
...
کجایی که سینه ام عشقی ممنوعه را به پایت بریزاند
گرمم است
مثل این روزها
هوا ابریست
اما گرم
و من هم
هوای سینه ام
هوای چشمانم
گرم است ابری و بارانی
دلم گرفته
از بی همنفسی. از ممنوعه بودن . از اضافی بودن. از کار
آفتاب برج دو سال هشتاد و هفت
خیلی داغ بود
تا امروز
مغز باقی مانده ام را سوزاند.
مثل
تربچه های نو نهال توی باغچه که فقط برگاشون بزرگ شده و بی مغزن
(راستی
گل آفتابگردونم روی برگش سوراخ شده)![]()
هوا گرم است و دیدن تن ... پ ... ... انگیز
هذیان
...
i've Forbidden Love
i've Forbidden Love
i've Forbidden Love
i've Forbidden Love
i've Forbidden Love
i've Forbidden Love
i've Forbidden Love
۲۵ روز
وقتی تنهایی
وقتی غمگینی
وقت چشات پر ز اشکه
وقتی قلبت از تپیدن خسته شده
وقتی
به آخر نزدیک میشی
وقتی
وقتی
وقتی
...
آهای
خودِ
فلک زده ام
...
26
روز
— — · — — ·
· · — · · — — — · · · · · · — —
— · — — · — · —
· · · · · — — — · · · — — — · · · · – · · · · — —
— — · · — · — · · · · · — — —
«آدم های بدبخت
تصمیم هایشان هم
بدبختانه است»
به هیچی فکر میکنم
...
27
روز
مانده
...
خنده کنان می رود
روز جزا در بهشت
هر که به دنیا کند
گریه برای حسین
...
از لحاظ علمی دچار اسکیزوفرنی شدم. اما، علم تو این حال کیلویی چند، از لحاظ علمی خیلی ها اسکیزوفرنی بودن ولی خیلی ها از جمله خودم الان حاضریم جونمون رو براشون بدیم
...
روحم رو دیدم، توی خواب نه ، توی بیداری، خیلی سخت بود به مرحله دیدنش برسم، ولی دیدم، میخواستم برم جلو تر، میخواستم زندگی قبلیمو ببینم، ببینم کی هستم، نشد. شاید الان برام خیلی زوده .
روح چه شکلیه؟
روح هیچ شکلیه ، روح فقط توده ای از انرژی هست، همشو نتونستم از بدنم خارج کنم، فقط تا کمر، ولی یه هو یه کسی اون شعر بالا رو خوند و صدای روضه حاج منصور اومد، خواب نبودم، در عین هشیاری و بیداری، شاید بشه اسمش رو گذاشت یه مراقبه خیلی خیلی سخت، سرم داره میترکه، دست و پاهام بی حس شدن، احساس دریافت قوی انرژی از یه منبع نامعلوم رو دارم، تا صدای روضه قطع شد بی حال از هوش رفتم، یعنی رفتم به یه خواب خیلی خیلی عمیق، احمدی نژاد بودم، سر سخنرانی یه جایی مثل تالار. بعد یه هو رفتم و رو به قبله خوابیدم و اشهد گفتم داشتم می مردم. بعد از خواب پریدم. این خواب فقط چند ثانیه طول کشید و درست بعد از حالت خلسه بوجود اومد. خیلی سخته فرق بین این و اسکیزوفرنی رو خود آدم بفهمه. ولی من میدونم ذهنم سالمه. راستی کمرم که درد میکرد وقتی از این حالت برگشتم خوب شد. مثل اولش، ولی بجاش سرم داره تیر میکشه.
اگر تمایل به اطلاعات در مورد زندگی گذشته روح را دارید میتوانید کتاب سفر روح نوشته دکتر مایکل نیوتون را بخوانید البته من بخش هایی از این کتاب را از دیدگاه خود تکذیب میکنم. ولی کتاب جالبیه.
...
راستی
28
روز
مونده
آهای
خودم
...
چقدر بی چاره ای
که
حتی
یه تصمیم
توی عمرت
نتونستی بگیری
فقط 29 روز مونده
حالا
یه گزینه هم اضافه شد
یا مرگ من
یا رهایی جفتمون
فقط
29
روز
...
آهای
خودِ
بی چاره ام
...
این روزها
وقتی پشتت را نگاه میکنی
و میبینی
قافله ای
که همه
به بی راهه
افتخار می کنند
هلهله کنان
در راهند
و
می خشکانند
و
می مرگانند
تا
خود بمانند
و
بقبولانند
عقاید سخت آشفته خود را
بر همه به جز تو
و بر علیه تو
تا
فراموش شوی
آنگاه
حس میکنم
راه را درست رفته ام
اگر راهم اشتباه بود
من هم بینشان بودم
...
خدایا سپاسگذارم
آرام نفس میکشم
خیلی آرام
آنقدر که
دنده های شکسته ام
بر قلب
خسته ام
فشار نیاورد
دود سیگار
توی تاریکی اتاق
جلوی نور سرد مانیتور
می رقصد
صفحه گرم تلفنم
روشن و خاموش میشود
خوب است که سایلنت است
و الا
مرا بارها از این خلسه
بیرون میکرد
در خلسه ای عمیق فرو رفته ام
خانم ... میگفت در مراقبه
و
خلسه و ...
استعداد بی نظیری داری
من می گفتم
نه
در گول زدن خودم استعداد دارم
نقطه ای نا معلوم
مقابلم
روی مانیتور
خیره اش هستم
آرامشم شده حالا
تمام آرامشم شده
آن نقطه ی
نا معلوم
که حال نمیدانم کجاست
ولی
صفحه تلفنم میگه
پشت خطه
...
چشمانم را که میبندم
بی اختیار
مثلثی میبینم
واردش میشوم
به اوج خلسه رسیده ام حال
آن نقطه هم همراهم هست
دیگر مقابلم نیست
در وجودم حسش میکنم
نقطه تمرکزم حال در قلبم هست
و با هم به پرواز در می آئیم
چقدر لذت دارد پرواز
در همان حال
بی اختیار
این جمله به ذهنم می آید
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنیست
تلفن
را برمی دارم
جواب آن نقطه را می دهم
نقطه ای که حال شده
با ارزش ترین
مهمترین
و بزرگترین
نقطه
زندگی
من
...
نمیدونی؟
چقدر
دوستت دارم
نمیدونی؟
چقدر
عاشقتم
نمیدونی؟
فقط
برای
توست
که الان
من
زنده ام
نمیدونی؟
همیشه
همه جا
چقدر
بهت نیاز دارم
نمیدونی؟
تو برام
مث
حرمت بارونی
نمیدونی؟
تو برام
مث
قلبی
نمیدونی؟
که تو
دنیای منی
نمیدونی؟
عشقمی
وجودمی
پس بدون
خون توی رگهای من برای تو به یاد تو میچرخه قلب من به نام تو میزنه و چشمان من در خواب و بیداری تو را می بیند تنها دلیل زنده بودن و زنده ماندنم تویی توووو
میدونی چی میگم؟
...
آهای
عشقم
...
اگه
باشی
یا
نباشی
من
بازم
عاشقت
هستم
این
تویی
که
می پرستم
سرسپرده ی
تو
هستم
... ... ...
آهــــای
عشقم
... ... ...
دیگر هرگز تکرار نمی شود
آنچه گذشت
آنچه که رفت
آنچه که
هیچ کس
نداشت
و ندارد
و
نخواهد داشت
آنچه که
کسی ندید
و نخواهند دید
و نمی توانند که ببینند
آنچه که
بود
و
نبود
دیگر هرگز تکرار نمی شود
مگر
در
ذهن
هذیان گوی
بیمار
من
...
ای
فرشته ی
شب های
بی کسی
مطلقم
هزار تا
باغ اطلسی
فدایت
که تو خود
از من هم
بی کَس
تری
...
تنها بودن
برای من
یه کابوسه
نمیتونم
تنهایی رو
تجسم کنم
...
...
تو اگر نباشی
کار من
تمومه
...
آهای
عشقم
بعضی وقتها یادم میره که یک روزی یک جایی من
عاشق شب بودم
زندگی رو توی سکوت شبهای این شهر بزرگ میدیدم
بعضی وقتا یادم میره
که فقط دوست داشتم شب ها بیرون برم
با آدمای شب بگردم
قصه های شب رو بنویسم
یادم میره که
بیشتر عمرم رو تو شب گذروندم
بعضی وقتا همه اینا رو یادم میره و از شب میترسم
شبی که خیلی چیزا بهم یاد داد
شبی که همیشه برام محترمه
یار بدی براش بودم
چون حالا ازش میترسم
چون خاطراتش رو فراموش کردم
چون خودمو توی روز گم کردم
روزی که باید ازش ترسید
چون مجبوری به آدماش اعتماد کنی
مجبوری بخندی
مجبوری کار کنی
اما شب
آدماش با هم رو راستن
کسی الکی نمیخنده
کسی ادعای با کلاسی نمیکنه
با کلاسا شبا خوابیدن
مجبور نیستی به کسی اعتماد کنی چون حقیقت هر کس تو شب معلومه
تو شب میدونی رفتگر برای چی داره قدم میزنه
تو شب میدونی یه پسر تنها چرا داره یه گوشه گریه میکنه
تو شب میدونی همه اونایی که شبرو هستند پایه ای محکم برای گپ زدن هستن
شب رو دوست دارم
ولی فراموشش کردم
شب منو ببخش
که هیچ وقت برات
دوست خوبی نبودم
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار
http://www.therollingexhibition.com/
هیچی ندارم بگم باید ببینید.
به شعر سیمین بهبهانی رجوع شود.«شلوار تا خورده دارد...آن مرد که یک پا ندارد...»
پینوشت:
این مرد به صورت مادرزادی بدون پا متولد شده. حال به شکار شکارچیانش که با نگاه ترحم آمیز به او مینگرند می پردازد.
با دوربین از کسانی عکس میگیرد که به او نگاه میکنند.
در اینجا مصاحبه اش را ببینید.
در اینجا نیز اطلاعات بیشتر را بخوانید.
از هرچی خونه نشینیه
بیزارم
چی بگم که گفتنن نداره
چی بگم که بی معرفتی ها
شده نماد مردانگی
چی بگم که افسردگی
شده مد روز
چی بگم که دلهره آفریدن
شده
بازار داغی
چی بگم
چی بگم که وقتی یک میلیون نفر نیست
برای خلیج فارس
یه صفحه رو امضا کنه
اما برا خیلی چیزا
همه هستن
چی بگم که دلم از همه چیز گرفته
چی بگم که انگار اینجا
خاک مرده پاشیدن
چی بگم که تحقیق دسته اول حساب نشه
چی بگم که دوم شخص نباشه
چی بگم که بی معنی باشه
حالم از معنی سازی بهم میخوره
چی بگم که ویرایش نخواد
فاصله ی مجازی به جای کلید اسپیس نخواد
چی بگم که دلم خونه
چی بگم که نگن هیس
چی بگم
که شبه و همه جا تاریک
و
همه مردم دنیا خوابیدن
برای کی بگم
از دلم
چی بگم که ناگفته ها داره دلم
چی بگم که سرابی بیش نیست
زندگی
...
هنوز سر حرفم هستم
عاشق کشاورزی ام
من یه زمین میخوام
میخوام گندم بکارم
سبزی بکارم
من یه زمین میخوام
میخوام برم بازار
بذر انسانیت بخرم
بکارم و رشدشو ببینم و درو کنم
خرمن کنم و پخش کنم بین آدما
...
پینوشت:
این وبلاگر به اشتباه فکر می کند با همه دنیا فرق دارد
این وبلاگر فکر میکند گیلاسی است که روی درخت سیب در آمده
این وبلاگر فکر می کند کارش خیلی درست است
این وبلاگر فکر میکند قرمه سبزی دوست دارد ولی سخت در اشتباه هست، ماکارانی را فراموش کرده
این وبلاگر عاشق ایران است
این وبلاگر نیاز به مرخصی استعلاجی دارد(زیاد دارد هذیان می گوید)
این وبلاگر به اشتباه فکر میکند همه دوستش داشته اند و دارند و خواهند داشت
این وبلاگر را جو بد جوری گرفته
این وبلاگر پارانویا و سادیسم شدید دارد یا آنها را خیلی دوست دارد
این وبلاگر تحت تاثیر استفاده از ویکیپدیا قرار گرفته
این وبلاگر دو عدد دیازپام پنج همراه با کدئین مصرف کرده
این وبلاگر تمام شده است
...
وبلاگر مورد نظر در دسترس نمی باشد
.
.
.
(نیمه هذیان- فقط همین)